|
برای نوشتن تو قلم گیرم از استخوانم
|
ای پدر بزرگ . کوروش کبیر
من خود را آریایی میدانم و فرزند ایران و سه رنگش را می ستایم . کاری با نشان آن ندارم ایرانم مهم است و تابعیت از کوروشم. اکنون ۱۸ بهار از ایرانم را چشیده ام و نمیدانم دِینم را چطور ادا کنم جز باختن جانم در قمار عشق و مستی. بغضی جانم را میدرد و اشکی از چشمانم می آید با طعم اسید.
بدان و شاهد باش من خود را در راه تو و مزدایت مانند ریگی میدانم مقابل کوهی عظیم. اما مقابل کسانی که به خواهرانم و دخترانت قصد تجاوز داشته باشد و میل به اینکه به ناموس و مرز پدرم دست اندازی کند جان شیرینم بر خود زهر میکنم و بی هیچ سپاهی و دژی به قلب سیاهشان میزنم.
من هنوز گرمای خونت را در رگهایم احساس میکنم. گرمای مجنون کننده ایی است و مست کننده. مست مزدا میشوم و بنده ی قلبم . قبله ام میشوی و فرمان میدهی. روزهای تلخی داریم . روزهایی که با غیرت ایران بلوتوثی هم بازی میشود. عده ایی تو را خدا می خواندند و سرزمینت را بهشت برین. اما....!
در اولین فرصت مرا نزد خود ببر تا همه ی شرح را باز گویم.