|
برای نوشتن تو قلم گیرم از استخوانم
|
سلام پدر.
تو براي همه شاه شاهاني اما براي من خداي ايران و ايماني
اسلام تا زماني كه سپهر برقرار است مديون توست . تمام دنيا ادب و فرهنگ را مديون توست ، ۲۵ كسور را زير سلطه داشتي اما به اندازه ارزني حقي ضايع نكردي و كوروش ماندي. روزي مزارت را طواف خواهم كرد اي پدر.
تو براي همه شاه شاهاني اما غروري
در سرزمين تو هستم ، نفس مي كشم ، مي مانم و از اين خاك مي نوشم. عاشق دختر تو مي شوم و با فروهر تو زندگي ميسارم . مزدا را پاسداري ميكنم و مزارت را با پرچمي بر سينه ميكوبم.
پدر جان ، در اينجا بوي عشق و شهوت را نمي توان تشخيص داد. در شهرم از فروهر ديگر اثري نيست و تا دلت بخواهد آگهي تبليغاتي داري. اينجاست كه من دوست ندارم من باشم. من هم دوست دارد من را از ميان بردارد ، ار اشك و گريه هم پله ميسازند تا به بالاي كوهي از كاه بروند و نمي دانند با جرقه ايي خاكستر ميشوند.
نگران نباش جاي فروهرت در سينه ام امن است.
شب بخاطر شهر من رو سياه شده نبودن آفتاب بهانه است.